دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

دینا جونم

و امسال.....

و امسال خدا منتشو بر من تمام کرد و فرشته کوچولومو پر بهاتر و با ارزشتر از سال پیش دست من سپرد... 12 تا مروارید خوشگل گذاشت تو دهنش..... به خودم میبالم از اینکه اولین کلمه ای که تونست بگه کلمه " ماما "بود اونروز احساس کردم خدا به من لبخند زد..... روزی که برای اولین بار روی پاهاش وایستاد و من از خوشحالی فریاااااد کشیدم..... و اولین قدمی که برداشت و من احساس کردم خدا دست فرشته کوچولومو گرفت و بهش کمک کرد تا راه بره.... خدایا شکررررررررررت.... خدایا به این روز عزیز قسمت میدم لذت مادر شدنو به همه ی اونایی که آرزوشو دارن بچشان..... ...
11 ارديبهشت 1392

18 ماهگیت مبارک..........

دینا جونم هر روز که میگذره تو با شیرین زبونیات بیشتر و بیشتر مارو عاشق خودت میکنی.هر روز هزار بار خدا رو شکر میکنم که گلی مثل تورو بهمون داد.بچه ها همشون شیرینن ولی فکر میکنم دخترا بیشتر واسه مامان باباشون دلبری میکنن. وقتی میخوام بهت غذا بدم اول یه قاشق میذاری دهن من بعد خودت میخوری. چند وقت پیش سرم درد میکرد و خوابیده بودم ولی تو دوست نداشتی من بخوابم از بس اومدی سرتو گذاشتی رو بالش و منو بوسیدی تا بالاخره مجبور شدم بشینم. وقتی یه کار اشتباهی انجام میدی و من چپ چپ نگات میکنم میای تند تند بوسم میکنی یا اینکه ادا در میاری تا بخندم.وقتی ادا در میاری خیییلی بامزه میشی. خلاصه که تو مهربونترین دختر دنیا هستی.خدایا ...
7 ارديبهشت 1392

سری آخر عکسای مسافرت....

آبشار بسیار زیبای آب پری در شهر رویان... خونه خاله سیما (خاله بابایی ) داری سی دی خاله ستاره رو نگاه میکنی... اینجام خونه دایی رضا (دایی بابایی) اتاق شیدا جون.....   ...
2 ارديبهشت 1392

سری دوم عکسای مسافرت

تا رسیدیم ویلای نوشهر دینا رفت و یه جای خوب واسه نشستن پیدا کرد.... بعد از یه آب تنی بردیمش دریا.... اولین بارش بود دریارو میدید از چشاش معلومه.......... دوست داشتی بشینی داخل شومینه..... از این صندلیا خوشت میومد و خودت انتخاب میکردی رو کدوم رنگش بشینی....   ...
31 فروردين 1392

ما برگشتیم

دینا جووونم ما امسال عید مسافرت نرفتیم.البته ٢ روز مونده به عید بابا پیشنهادشو داد ولی من قبول نکردم و قرار شد بعد عید بریم.روز یکشنبه ١٨ فروردین حرکت کردیم به سمت شمال.هم هوا خوب بود هم جاده ها خلوت بودن.٢ شب موندیم رشت و بعدشم حرکت کردیم به سمت نوشهر.به تو که خییلی خوش گذشت خدا رو شکر اصلا اذیتم نکردی برگشتنی هم یه سر رفتیم کرج خونه خاله سیما(خاله بابایی) و تهران خونه دایی رضا (دایی بابایی). کلی عکس ازت گرفتم که سعی میکنم به ترتیب بذارمشون........... امامزاده قاسم نزدیک آستارا بندر انزلی.......     بام سبز لاهیجان ...... ...
27 فروردين 1392

دینا جونم بالاخره راه افتاد

دیروز ١٢ فروردین ٩٢ دینا در ١٦ ماه و ٢٧ روزگی اولین قدمشرو برداشت.بابایی بیشتر از من ذوق کرده بود البته خودشم وقتی میدید ما داریم میخندیم ذوق زده میشدو تند تند راه میرفت. امروز هم که سیزده بدر بود با مامانجون اینا رفتیم طبیعت و توام کلی بازی کردی..... ...
13 فروردين 1392

اولین پست سال 92

با نام و یاد خدا اولین پست سال ٩٢ رو شروع میکنیم. دینا جونم امروز بالاخره فرصت پیدا کردم که بیام و عیدرو از طریق وبلاگت به همه دوستای مهربونمون تبریک و شادباش بگم. امسال هم مثل پارسال سفره هفت سینمون با وجود گلی مثل تو رنگ و بوی دیگه ای داشت. از عید دیدنی لذت میبردی و همش دوست داشتی بریم مهمونی.یا اینکه مهمون بیاد خونمون. آخرای سال چون سرم خیییلی شلوغ بود نشد سفره هفت سین مفصلی بچینم واسه همینم یه هفت سین کوچیک چیده بودم. خوب بریم سراغ عکسای گل دخترم...... خونه آنا جون....... دینا و عمو آرش..... ...
6 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دینا جونم می باشد